شما اینجا هستید

اخبار مهم » دنیایی امید در ۳۶ سال چشم انتظاری/قرار همیشگی مادر و پسر در رویای سپیده دم  

۲۱سال داشت، تازه یکی از دخترهای اقوام را برایش نامزد کرده بودم، قرار بود وقتی برگردد برایش عروسی مفصلی بگیرم، تمام قصه شهادتش یک طرف و داغ عروسی که هیچگاه برگزار نشد یک طرف…

امدادگر بودم و در بیمارستان امام به مجروحان جنگ خدمت می کردم، با اینکه تمام منزلم بر اثر بمباران تخریب شده بود و مهدی پسر نوزادم به همراه دختر ۲و نیم ساله ام مریم شهید شده بودند ولی باز هم دغدغه خدمت به رزمندگان و مشارکت و امدادرسانی به مجروحان را داشتم.

وقتی فرزند دومم “نورمحمد” قصد رفتن به جبهه را کرد مانعش نشدم و برای انتخابش احترام قائل شدم، او رفت و دل من با او رفت، خیلی نگرانش بودم، نور محمد یک جمله به من گفت که آنرا تا امروز آویزه گوشم کرده ام، “مادر خوابی دیده ام که تعبیرش یا شهادت است یا اسیری و یا مفقودالاثری، ولی از تو میخواهم هرچه قسمتم شد وقتی خبرش را به تو دادند گریه نکنی، باید خوشحال باشی چون من به آرزویم رسیده ام.”

این ها را که گفت دلم هری ریخت، لبم را گاز گرفتم اما چون پسرم را متفاوت از بقیه دوست داشتم و برایم خیلی عزیز بود با بستن چشمهایم به او اطمینان دادم که حرفش را قبول کرده ام.

۳۱تیرماه سال ۱۳۶۷ بود که خبر شهادتش را به ما دادند، دوران آوارگی ما زیر بمباران بود، خانه مان تخریب و در اطراف شهرستان چوار زندگی میکردیم، وقتی خبر را شنیدم تنها به یاد جمله نورمحمد افتادم که تاکید کرده بود اشک نریزم و عزاداری نکنم، خبر برایم آنقدر دردناک بود که توانم را از من گرفت ولی انگار خود نورمحمد بود که زیر بازوهایم را گرفت و به من قدرت داد که به وعده ام وفادار باشم، با تمام قوا ایستادم و اشکی نریختم چون می دانستم او مرا می‌بیند و شکستن عهد مادر و پسر را دوست ندارد…

اینها صحبتهای “گل نسا دلپیشه” مادر شهید “نورمحمد بابایی” به عنوان یکی از راویان جشنواره رسانه ای طنین است که فرزندش در قصر شیرین به شهادت رسیده ولی بعد از گذشت ۳۶سال همچنان جاویدالاثر و چشم براه پیکر و نشانی از فرزند است.

مادری که به قول خود فرزندش را در رویای هر روز بعد از نماز صبح می بیند، رویایی که در آن نور محمد به مادر می گوید: من سر در بدن ندارم ولی در این رویا خدا سرم را به من می دهد که بتوانم با مادرم صحبت کنم.

وقتی نریختن اشک این مادر را می‌بینم سریع بغضم را فرو میخورم، قلم در دستانم سست شده، یارای نوشتن برایم نمی ماند، ولی وقتی اراده و توان مثال زدنی این مادر را می‌بینم که با افتخار از شهادت جگرگوشه اش حرف می زند، با اشتیاق مابقی صحبتهایش را می شنوم.

و اما پدر…

او از پیوستن پدر به فرزند شهیدش می گوید، روز عاشورا که دسته های عزاداری در خیابان‌ها به راه افتاده بودند من هم با لباس عزای حسینی بیرون بودم وقتی برگشتم دیدم پدر نورمحمد مهر بر پیشانی گذاشته و دراز کش چشمانش را بسته، هرچی صدایش زدم جوابی نشنیدم و فهمیدم در ملاقات پسرمان نورمحمد پیش دستی کرده است.

هنوز کسی زنگ در خانه را به صدا در می آورد احساس میکنم نور محمد است، اگرچه شهادتش را تایید کرده اند ولی ۳۶سال است با امید به اینکه خبری تازه از او بگیرم زنده مانده ام، با اینکه به او قول داده ام اشکی برایش نریزم و به عهدم نیز وفا کرده ام و همچنان می گویم خدا نورمحمد را قسمت من کرده و او را در راه خدا داده ام و بنده خودش است و اگر قسمت باشد برمی گردد اما چه کنم با دلتنگی هایی از جنس مادر…

 

#حریم_رسالت

#طنین_ایلام_دروازه_عتبات_عالیات

#تیم_خبری_ایرنا

#دا

#زنان_توانمند

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

ایلام آگاه | پایگاه خبری تحلیلی